تبليغاتX
انجمن همبستگي با كارگران *** نشريه نداي كارگر جديد مورخ 11 دي منتشر شد.ما را با نظرات و پيشنهادات و انتقادات خود راهنمايي كنيد بايد يكي شويم - من كودك خياباني نيستم؛اما جايي جز خيابان ندارم
همه چيز از خيابان شروع نمي‌شه!
من كودك خياباني نيستم؛ اما جايي جز خيابان ندارم!
همه چيز از خيابان شروع مي‌شه!
نه!
همه چيز از خونه شروع شده!
نه!
از پول! از نداشتن ! از پدر مادر خوب نداشتن يا اصلا پدر و مادر نداشتن ! از محله و جد و آباد يا از فرهنگ و تقدير و قسمت!
من مي گم همه چيز از يه باباي بي خيال شروع مي‌شه !
از يه سرنوشت كه از اول توي خيابونا نوشته شده! از فقر و دربه‌دري يه خانواده !
من محمدم ! اينم داداشمه !
بايد مراقبش باشم؛ اما خيلي وقتا مجبور مي‌شم توي خيابون ولش كنم!
من مي‌گم از آدما بدم نمي‌يآد؛ اما آدما هم از من خوششون نمي‌ياد!
مردم به من پول نمي‌دن؛ چون دلشون فقط براي بچه‌هاي كوچولو مي سوزه! منم داداشمو مي‌فرستم جلو!
من مي‌گم اسفند دود كردن هم واسه خودش كاره و‌براي من كه بابام بالاي سرم نيست، خيلي مهمه!
اما اينا رو شماها نمي‌فهميد! شهرداري و بهزيستي هم نمي‌فهمن! همه مي خوان مشكل خودشونو حل كنن و از زير بار مسؤوليت خودشون دربرن، اما هيچ كس نمي‌گه ما توي اين شهر، اين دنيا، كجا قرار بگيريم!
اصلا ما هم سهم داريم !
من مي گم 13 سالمه اما بايد قد بابام با عالم و آدم سر و كله بزنم. كوچيكم؛ اما قد بزرگا بايد بفهمم و به اندازه كافي لات باشم تا بتونم خودم و داداشم رو توي خيابونا جمع و جور كنم!
اما من نمي‌خوام مثل خيلي‌ها توي اين خيابونا گرگ بشم، مي‌خوام مرد بشم!
همه وقتي بچه‌ها توي خيابونا رو مي‌بينن، اول مي پرسن چرا توي خيابوني! بعد مي‌گن مدرسه مي‌ري! بعد كه يك كم دلشون به حالمون سوخت و پول دادن، مي‌گن دوست داشتي كجا بودي !
جوابش خيلي سادست، اما اونا مي خوان واسه خاطر دل خودشون اين سوالارو بپرسن!
آخه اگه من يه خانواده درست و حسابي داشتم و يه باباي درست و حسابي چرا مدرسه نمي رفتم !
اما شبير مثل بقيه شلوغ نمي‌كنه!
مي‌دونه از اين گرفتن و آزاد كردن‌هاي شهرداري و بهزيستي براش پول در نمي‌ياد ! از اين كه گرفتنش، ناراحته ! شرم و حيا از دوربين داره و جلو نمي‌ياد!
از اين كه جوراب مي‌فروخته و كمك باباش بوده پشيمون نيست!
شبير افغانيه !
مهدي تا كلاس چهارم هم درس خونده ، اما بعد توي يه تابستون چون اوستاش كارگر تمام وقت مي‌خواسته و باباش هم پول كار اون رو، ديگه مدرسه نرفته!
اول مدرسه رو تجربه كرده و با دهقان فداكار و چوپان دروغگو و ژاله و كبري توي كتابا آشنا شده، بعد با جوش پلاستيك توي كارگاه و حالا با يه دنيا چيزاي زشت و پردردسر توي خيابونا آشنا مي‌شه! اگر مدرسه بهش وصال نداده و به عنوان يه كودك اتباع خارجي بي‌سواد توي ايران مونده ، حالا توي خيابون‌هاي همين كشور بزرگ مي‌شه و شايد يكي از روزهاي فردا و پس فردا در همين جا هم يكي از قهرمانهاي تلخ حوادث بشه! ! !
مهدي شيطون نيست ، يه بچه است!
اما خيابونا بهش ياد دادن راستشو نگو!
براي همينه كه موقع حرف زدن باهاش بايد حواست به جمله‌ها و حرف‌هاش باشه!
چون خالي زياد مي بنده! ياد گرفته كه براي موندن توي خيابونا بايد دروغ گفت! ...
پسر بچه هنوز لنگ خيس رو از روي شيشه ماشين برنداشته كه مامور انتظامي و شهرداري دست كوچولو شو مي‌گيره و مي بردش !
اول يه كم هول مي‌كنه و مي‌ترسه، اما بعد ترس به اشك مي‌شينه و صورتش خيس مي‌شه!
آخر هر چقدر هم توي خيابونا بوده باشه، بازم بچه‌اس ديگه!
هنوز آن قدر بزرگ نشده كه چشماش دلش رو گول بزنه!

نوشته شده توسط ندا ملكي در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 18:51 | لينک ثابت |