اين همه قرادادموقت رالغو كنيد
خانه موقت
نان موقت
حقوق موقت
لبخندموقت
زندگي موقت
اين همه قرارداد موقت را لغو كنيد
بگذارآسمان خراش ها هر چقدر ميخواهندبالابروند
من فقط كمي عطر گندم ميخواهم براي كلبه كوتاه وكوچكم
فكرميكني به كجا چشم دوختم
به فرداي عزيمت رنج
نه
به آفاق تاريك درد
نه
به سروشت نامعلوم انسان
نه
به تكه ناني خشكي مي انديشم كه ازمن دريغ اش كردند
ماكارگران معدن هرروز با همين واگن هازير زمين ميرويم و بعددوباره به روي زمين بازميگرديم به دنبال تكه اي نان همه جا را زير رو كرده ايم اما هنوز دستهايمان خالي است
هيچ كس نيست كه بارزندگي ام را بردارد
هرچه پيرتر ميشوم زندگي باز هم سنگين تر ميشود
زندگي ما مثل همين ذغالها كه استخراج ميكنيم سياه است
اينجا در اين دهليزها به سختي ميشود نفس كشيد
به ديواره ها كه نگاه ميكنم ميترسم يك روزديگرهيچ وقت نتوانم نفس بكشم
دنبال من نياييد سهم ما به جزرنج تنهاروي سياه مان است
اما بگذاريد بگويم نمي گذارم به اين راحتي كسي قلبم را سياه كند
جنگل مشتها جوانه كرده است
آسمان را سلاميدهدبه بهارعصيان بگوييدزودتر بيايد
ديرگاهي است چشم به راهش هستيم

